تبلیغات
رد پای عشق...
رد پای عشق...



تو شنیدی و من نشنیدم

tanhatarin

وقتی به صفحات دوران کودکی ام بر می گردم، معصومیت و سادگی و صفایی که در آن موج می زد، تبدیل به یک بغض گلوگیر می شود و راه گلویم را سد می کند و نفس کشیدن را برایم دشوار می سازد.
در خلوت اتاق تاریکم می نشینم و از خودم سوال می کنم چرا باید در گوشه اتاقم بشینم و با عروسک هایم بازی کنم و در عوض پدر و مادرم به خاطر نشنیدن صدایم در حسرت بمانند و هرگز نتوانند طنین خوش آهنگ مادر، پدر دوستتان دارم را از من بشنوند؟
به لحظه هایی می اندیشم که چطور بعضی از ما انسان ها وقتی کسی را ضعیف تر از خودمان می یابیم، او را آزار می دهیم و موجب رنجشو ناراحتی اش می شویم. می خواهم از دوستانم گلایه کنم که چرا در عوض اینکه هم بازی من باشند، گیسو یم را می کشیدند و بر زمین می زدند و تا شیون بی ضجه و مویه وارم را نمی دیدند، رهایم نمی کردند.به من آموخته بودند دوبار کف دست هایم را بر هم بزنم تا مادر را صدا کنم و یک بار دست بزنم تا پدر به نزدم بیاید.
وقتی این نوع صدا زدن را به من آموختند، فکر می کردم این یک بازی جدید است که برای سرگرمی من ساخته اند که این گونه نبود؛ این راهی برای ارتباط من با اطرافیانم بود.
این بازی آنقدر به نظرم شیرین و دوست داشتنی رسید که روز اول چند بار دست زدم و مادرم را به نزد خودم فرا خواندم.
او وقتی دید بیهوده احضار شده است در مرتبه ی ششم آنقدر عصبی شد که من را به گریه وادار کرد، چون چشمانش را بارانی دیدم، رنجشی از او بر دل نگرفتم.
سرم را بر سینه اش فشرد و من ریزش قطرات اشکش را بر گیسوانم و پیشانی ام حس می کردم.
از مهربانی اش لذت می بردم ؛از همان روز آموختم که مادرم تاب و تحمل گریستن من را ندارد و از آن پس سعی کردم اجازه ندهم هوای دلم آنقدر ابری شود ،که اشک از چشمانم برای فرار راهی بیابد.
بزرگ تر که شدم، کم کم فهمیدم با بچه های دیگر تفاوت دارم، من عاجز از گفتن و شنیدن پا به دنیا گذاشته بودم.
 تنها موجب شد که به نقاشی روی آورم؛ پدر و مادر وقتی استعداد من را مشاهده کردند و اولین تصاویری را که از آنها کشیده بودم دیدند ،ابزار کارم را فراهم کردند، تا بتوانم سرگرم باشم.
سال ها بعد تو به خواستگاری ام آمدی.وقتی مادرت شنید کر و لال هستم بدون خدا حافظی و به حالت قهر از خانه ما رفت؛
اما من ناراحت نشدم، زیرا تو در کنارم مانده بودی.
هفته ی بعد در لباس سپید عروسی در کنار تو بودم، خانواده ات با هزار ترفند بچه ام را پیش از تولد از من گرفتند و من به جای گله و شکایت به خدا توکل کردم.
در کنارت ماندم و هر دو در کنار هم سال بعد پسری داشتیم؛ پسری که وقتی برای اولین بار حرف زد تو شنیدی و من نشنیدم.
از مادرت سیلی خوردم که چرا صدای گریه ی نوزادم او را از خواب بیدار کرده است، اما اشک نریختم چون آمده بودم که با تو بمانم و باید صبور می بودم تا بتوانم به خواسته ام برسم...
امروز دخترمان عروس می شود، ما در کنار هم خوشبختیم .برایت نامه نوشتم تا از تو به خاطر تمام محبت هایت تشکر کنم.
کلماتی گه گفتنش آرزوی من بود...   
                                             
  (( در کنارم بمان ای صبور مهربان))


شنبه 31 شهریور 1386 توسط متین | نظرات ()




kongo68@gmail.com

عمومی
دانلود
قالب برای میهن بلاگ
موزیک ایرانی
عشق یعنی...

بعد دیدار تو
افسوس می خورم
خداحافظ، برو اما ...
داستان ولنتاین(خیلی زیبا) فقط عاشقها بخونن!
دوست داشتن
سنگ ماه تولد شما و اثرات آن
گیتار
رازهای شخصیتی شما از زبان گل ها (( روانشناسی شخصیت ))
هنگامه ی تنهای وجودم
دوباره گریم میگیره
یه روزی عشق تو
التماست نمی کنم
از تو بنویسم...
هنگامه ی مهتاب
آفتاب مال کیست؟

بهمن 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387

متین

Britney Spears
نرم افزار ساخت بنر تبلیغاتی
آقای صدای دنیا ابی
دانلود آهنگ های آخر مهستی حیف شد رفت
عشقای منصور

قالب میهن بلاگ
سایت تخصصی دانلود کرک نرم افزار
معرفی جاذبه های گردشگری شهرستان شاهرود
طنین سكوت
بزرگترین سایت ارائه دهنده ابزار وبلاگ
صبر
هم نفس
فیلتر شکن
"دانلود نرم افزارهای رایگان"

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد

a